تبليغاتX
ورجاوند

مدتي است بعضي از مديران مملكتي كه از رفع و رجوع مشكلات معيشتي و اقتصادي مردم فارغ شدن گير دادن به ازدواج كارمندان مجرد زير مجموعه خودشون و ضرب الاجل مشخص كردن و توپ و تشر كه اگه ذكور و اناث اداره تا فلان تاريخ ازدواج نكنند اخراجند ،اين ايده خداپسندانه كه در ابتدا توسط استاندار يكي از استانهاي شمال ايران مطرح شد خيلي جدي گرفته نشده بود تا اينكه زمزمه اون تبديل به بخشنانه جدي بعضي از شركت هاي بزرگ دولتي شد ، زهي به اين حسن مديريت ، بايد به اين مديران لايق مدال مبارزه با دفع شر داد خوب خدا رو شكر  ازدواج زوركي هم داره كم كم به يك ارزش تبديل مي شه يادم مياد بعضي از ادارات دولتي براي اينكه كمكي به خريد مسكن كاركنانشون بكنن  در قبال دريافت سند و يا قولنامه خريد منزل مبلغي به عنوان وام مسكن پرداخت مي كردند واز اون تاريخ سيل سند ها و بنچاق هاي صوري و ظاهري كه با دادن مبالغي به بنگاه دارهاي سركوچه آماده شده بود به ادارات سرازير گرديد حالا اين قضيه ازدواج هاي زوركي ،  هجمه قباله هاي صوري و قلابي رو دو مرتبه به ادارات آوار مي كنه مي دونيد ناخودآگاه ياد  فيلم وطني دختران انتظار افتادم دو نفر دانشجوئي كه به خاطر گرفتن وام مجبور شدن به صورت صوري به عقد هم در بيان و اگه اين قضيه اخراج كاركنان مجرد به كليه ادارات تسري پيدا كنه مطمئن باشين اين موارد به وفور اتفاق خواهد افتاد .در پايان براي اينكه به عمق جدي بودن اين قضيه پي ببريد نامه يكي از اين مديران لايق جهت اطلاع عينا ذكر مي شه :

 

" عطف به مذاکرات مکرر قبلی باهمکاران مجرد در خصوص تشکیل خانواده و اجرای سنت نبوی صلی ا... علیه و آله و سلم، متاسفانه مشاهده می‌گردد بعضی از همکاران به وعده خود عمل ننموده و همچنان مجرد باقی مانده‌اند و از آنجایی که تاهل یکی از شرایط اشتغال می‌باشد و با توجه به سخن گران سنگ نبی گرامی اسلام مبنی بر اینکه (من تزوج فقط حرص نصف دینه) و (النکاح سنتی فمن رغب عن سنتی لیس منی) هر کس ازدواج نماید همانا نصف دین خود را حراست نموده و نکاح و ازدواج سنت من است و هر کس از سنت من روی بگرداند پس از من نیست، لذا برای آخرین بار اعلام می‌دارد تا پایان شهریورماه 87 کلیه همکاران غیرمتاهل اعم از ذکور و اناث فرصت دارند تا نسبت به انجام فریضه مهم و اخلاقی انسانی ازدواج اقدام نمایند. در غیر این صورت در تاریخ 1/7/87 برای تسویه حساب معرفی خواهند شد."

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:50 توسط علی نصیری خجسته |

مقايسه خودم رو از اين دو شهر از ترمينال شروع مي كنم ، پايانه مسافربري بيرجند داراي يك پلان دايره شكليه كه تعاوني هاي مسافربري از داخل و بيرون گردا گرد اين دايره متمركز شدن كه وجود يك غذا خوري نسبتا بزرگ و دوتا نمازخانه اونو تكميل مي كنه و از لحاظ نظافت و بهداشت و فضاي سبز اطراف و همچنين سرويس هاي حمل و نقل درون شهري در وضعيت مطلوبي قرار داره و اصلا قابل مقايسه با ترمينال بجنورد نيست ، پايانه بجنورد به صورت يك پلان خطي و نا مناسبت در حاشيه يك خيابون اصلي قرار داره و به صورت مستقل شبيه ترمينال مسافر بري نيست گرچه براي ساخته شدنش زحمت زياد كشيده شده بگذريم .

حدودا 6 يا 7 سالي مي شد كه بيرجند نيومده بودم تو اين سالها بيرجند چيز خاصي نداشت ، خيابونها و خانه هاي قديمي ، كوچه هاي باريك و گلي و وجود دانشگاه و پادگان قديمي و يك فرودگاه نقلي از خصوصيات اين شهر بود ( كه البته اون هم بيشتر به دليل وجود اسدا.. علم و بيرجند دوستي اون ايجاد شده بود ) حتي مي تونم به جرات بگم تعداد پارك ها و مراكز تفريحي اين شهر به تعداد دو انگشت يك دست هم نمي رسيد ولي تو اين ماموريت جديد وضعيت خيلي فرق مي كرد چندين بزرگراه جالب ساخته شده ، خيابون هاي وسيع و جديد احداث شده ، نهضت ساختمان سازي راه افتاده ، پارك هاي متعددي افتتاح شده كه كلا چهره شهر رو متحول كرده و از اين حيث از بجنورد خيلي جلو تره  نمي دونم چرا تو اين مدت چيز جديدي تو بجنورد ساخته نشده ؟ خيابونهاي باريك و در حال انفجار ، نبود سازه هاي مدرن شهري ، نداشتن مراكزتفريحي ، نبود مراكز خريد و تجاري ، عدم ساخت و ساز جديد و پروژه هاي رها شده ، بجنورد رو به صورت يك مركز بخشي درآورده كه خيلي سعي مي كنه خودشو جاي مركز استان جا بزنه.

 به نظر من مهم ترين دليل پيشرفت و عدم پيشرفت اين دو شهر بر مي گرده به اينكه بيرجند داراي يك جمعيت متجانس و يكدستيه كه طي قرون متمادي در يك منطقه زندگي كردن و يك نوع روحيه ناسوناليستي ميونشون غالبه كه اشك ساير شهرهاي همجوار شو در آورده ولي بجنورد جمعيت يكدستي نداره قوميت هاي مختلف باعث شده كه يك عرق غالب در اين شهر وجود نداشته باشه گرچه اين قوميت ها داراي تلورانس فرهنگيند ولي اصلا به فكر پيشرفت بيشتر نيستند متاسفانه چون از قديم بجنورد تابع مقررات خوانين و خان هاي متعددي بوده نوعي روحيه انفعالي در بين مردمش وجود داره .

بزرگترين مزيتي كه بجنورد به بيرجند داره سرزندگي و خوش بودن مردمشه بيرجندي ها شديدا درون گرا و مقتصد و بجنوردي ها برون گرا و ولخرج ، پولي كه يك نفر بيرجندي در مياره صرف خريد زمين و ملك و پس انداز مي شه ولي طرف بجنوردي صرف خريد لباس و خوردني و لوازم لوكس زندگي.من بجنورد زياد اومدم سرزندگي اين مردم مثال زدنيه كافيه يك روز تعطيل پيدا كنن و گروه گروه رهسپار بابا امان و بش قارداش بشن و به قول گفتني بساط كباب و جوجه رو راه بندازن ولي تو بيرجند اين خبرها نيست يادم مياد تو ماموريت قبلي به بيرجند حول و حوش ساعت 7 بعد از ظهر انگاري مثل دوران سربازي خاموشي بزنن ... يكدفعه شهر خاموش شد چرا ؟ چون كسب و كار تعطيل شد ، حالا بجنورد تازه ساعت 8 شب مردمش تصميم مي گيرن بيرون از خونه برن خريد ، بيرجندي كجا و يك روز تعطيل و خارج از شهر كجا گرچه تو اين مدت كم كم وضعيت داره تغيير پيدا مي كنه . راستي تا يادم نرفته بگم كه بيرجند هم مثل بجنورد يك خيابون داره به نام رحيم آباد كه كپي چهارراه مخابرات به بعده يعني پس از چند بار رفتن و برگشتن همه رو ميشناسي !

دفتر سرپرستي بيرجند مثل بجنورد در يك مكان نسبتا مناسب و آروم قرار داره از لحاظ وسعت تقريبا حدود 60 تا 70 متر از دفتر بجنورد بزرگتره  دفتر بجنورد فاقد زيرزمينه در حاليكه بيرجند داراي زير زمين وسيعه .دفتر بجنورد هم به لحظ اينكه داراي وسعت كمتريه و هم به جهت اينكه تجربه اول بوده از لحاط ساخت و ساز و چيدمان اداري طراحي مناسبي نداره اتاقهاي كوچك و حياط نسبتا بزرگ جاي مانور زيادي رو براي استقرارگروه هاي مختلف باقي نگذاشته در حاليكه دفتر بيرجند چون هم فرصت كافي وهم فضاي وسيع تري براي كاربوده به طرز مناسبي داري چيدمان اداري شده ، تحريريه بزرگ ،اتاق هاي متعدد ، خوابگاه وسيع و محل بزرگ براي استقرار پيمانكاران، مكان مناسبي رو براي فعاليت مهيا كرده كه از اين لحاظ قابل مقايسه با بجنورد نيست كه البته اميدوارم در آينده دفتر بجنورد از سر فرصت دوباره طراحي و ساخته بشه .

تنها مزيتي كه دفتر بجنورد از لحاظ چيدمان اداري نسبت به بيرجند داره تفكيك و گروه بندي صفحاتشه يعني هر گروه داراي يك ميز مستقله درحاليكه بيرجند اكثر گروهها دوريك ميز كنفراس بزرگ متمركزشدن كه به نظر من چيز جالبي نيست .

از لحاط تركيب نيرو دفتر بجنورد با 31پرسنل شامل 24 نفر تحريريه ،4 نفر اداري و 3نفر پيمانكاري در رده بالاتري از دفتر بيرجند با 27 نفر پرسنل شامل 20 نفرتحريريه ، 5 نفر اداري و 2 نفرپيمانكاري قرار داره .دفتر بيرجند 17 نفر نيروي خانم داره و 10 نفر نيروي مرد در حاليكه دفتر بجنورد 17 نفر نيروي خانم داره و 14 نفر نيروي مرد كه از نظر تعداد نيرو هاي خانم با هم برابره . ازلحاظ سطح مدرك تحصيلي دفتر بيرجند نسبت به جمعيتش در رده بالاتري از بجنورد قرارداره يعني با 2 فوق ليسانس و 13 ليسانس و3فوق ديپلم و 9 ديپلم در مقابل 15 ليسانس و 4 فوق ديپلم و 8 ديپلم و 4 دانشجوي بجنورد.

مغزمتفكر دفتربجنورد يعني تحريريه ( ساير قسمت ها به خودشون نگيرن من بارها گفتم قلب تپنده دفاتر سرپرستيه و بازوان توان مند اون بخش اداري و پيشاني و آبروي دفاتر نيروهاي پيمانكاري ) از لحاظ تعداد نيرو شلوغ تر از بيرجنده يعني 24 نفر به 20 نفر يا به عبارتي در بجنورد هرصفحه به 6 نفرمي رسه و در بيرجند به 5 نفر. از لحاظ تركيب جنسيتي و سطح سواد تحريريه دفاتر نسبت به تعداد نفراتشون تقريبا در يك سطح قرار دارن تحريريه بجنورد داراي 15 نفر نيروي خانم و 9 نفر نيروي مرد با 12 ليسانس ، 4 فوق ديپلم ، 5 ديپلم و 3 نفر دانشجو در مقابل تحريريه بيرجند با 14 نفر نيروي خانم و 6 نفر نيروي مرد با 2 فوق ليسانس، 9 ليسانس ، 2 فوق ديپلم و 7 ديپلم قرار داره .

در پايان لازمه از زحمات دوستان خوبم آقايان كوهزاد و نوريان سرپرستان سابق بجنورد و بيرجند كه براي پا گرفتن دفاتر زحمات زيادي كشيدن ياد كنم و بگم كه فعاليت كنوني دفاتر تا حدود زيادي وام دار زيرساخت هاييكه اين دو عزيز سنگ بناي اونو پايه گذاري كردند . والسلام

 

××× مطالب ذكرشده فوق نظرات و مشاهدات شخصي بنده است كه شايد درست باشه و يا غلط اميد وارم به كسي برنخوره .

××× آمارهاي ارائه شده تا پايان فروردين هشتادوهفته. 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:34 توسط علی نصیری خجسته |

بعد از چندسال توفيقي دست داد تا پس از افتتاح دفاتر بيرجند و بجنورد براي اولين بار سري به بيرجند بزنم اون هم براي يك كار جالب و البته در نوع خودش جديد و مهم " طراحي سخت افزاري سيستم توزيع و اشتراك دفتر بيرجند" همچنين "راه اندازي سيستم وصول مطالبات دفتر از طريق جذب تحصيلداران جديد " كه اميدوارم در آينده براي دفتر بجنورد هم راه اندازي بشه .هدفم شرح جريان كاري نيست فقط مي خواستم يك مقايسه اي داشته باشم از شهرهاي بيرجند و بجنورد بعد از مركز استان شدن و همچنين دفاتر بعد از خريد ملك و افتتاح سرپرستي .

چند سالي مي شد بيرجند نيومده بودم از اونجائيكه بنده از پرواز با هواپيما كمي هراس دارم سفر زميني رو ترجيح دادم گرچه منعي  نبود از سفر هوائي ! مي دونيند وقتي ازم سوال ميشه چرا با هواپيما سفر نمي كني ياد فيلم مارها در هواپيما مي افتم و اين اواخر فيلم يو نايتد اكسپرس ، فرق بين سفر هوائي و زميني اينه كه خدائي نكرده اگه حادثه اي اتفاق بيفته ، داخل اتوبوس خوابي و موقعي كه بيدار ميشي چند تا حوري بادت مي زنن ولي داخل هواپيما حال و هواي ديگه اي داره اولا از زمان حادثه تا سقوط هزار بار مي ميري و زنده مي شي ثانيا درد مردن رو واقعا احساس مي كني چون قراره با مخ بخوري زمين ... يك ، دو ، سه ، بنگ و اوخ ... بگذريم  !

ساعت 10 شب از مشهد حركت كردم و ساعت 30/5 صبح رسيدم بيرجند ، با خودم فكر مي كردم بيرجند چون كويريه هوا گرمه اما سر صبح چنان هوا سرد بود كه موقع گرفتن وضو اونقدر لرزم گرفت كه به سختي تونستم جلوي ارتعا شات فكين و بهم خوردن دندونامو بگيرم و زماني آروم گرفتم كه به مسجد ترمينال رسيدم اما چه مسجدي ! مگه جاي نماز خوندن بود كيپ تا كيپ پر سرباز و از بخت خوش ما همه بجنوردي با خودم گفتم اين بجنورد و بيرجند بد جوري به زندگي ما گره خورده ! تعداي كرمانج  كمي ترك و عده ناچيزي فارس با لهجه خاص بجنوردي كه يك" اي " هميشه آخر بعضي از كلماتشون اضافه مي كنن راستي من بالاخره نفهميدم اين كلمه باقچقي ( شايد هم باغچقي ) در محاوره بجنوردي ها چيه ؟ كلمه نسبته، ببخشيد فحش و يا توهينه ، اسم مكان و يا اسم خاصه چون هرجا چند تا بجنورديه دور هم جمع ميشن به هم باقچقي ، باقچقي مي گن حتي توي نمازخونه ترمينال مسافر بري بيرجند .

توضیحی در رابطه با عنوان مطلب :

الان که این پست جدید رو می نویسم تنها توی دفتر بیرجند با خودم در رابطه با عنوان مطلب فکر می کردم که ناخود آگاه یاد شعری از خواننده مشهور و همشهری بیرجندی ها افتادم "سیما بینا " رو می گم گرچه اصالتا اهل خوسف بیرجنده.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:33 توسط علی نصیری خجسته |



عكسي جالب به مناسبت صدمين سالگرد تولد سيمون دوبوار بنيان گذار جنبش فمينيستي در جهان
توصيه ميكنم طرفداران اين جنبش كتاب "جنس دوم " اين نويسنده رو حتما بخونن

لگد پراکنی مرد الکلی به همسر خود
زن نپالی برای تنبیه شوهر الکلی خود برای 12 ساعت او را در منظر عمومی می بندد !
عکس از گاردین



+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:16 توسط علی نصیری خجسته |

سال 86 با تمام خوبي و بدي هاش گذشت اين سال براي من تا اوايل زمستان سال خوبي بود به لطف خداوند متعال و بركت ائمه اطهارو همجواري مضجع شريف  يك معامله پرسود كردم ، ماشين جديد خريدم ، در جوار دوستان خوبم (كوهزاد و نوريان)  يك مسافرت شيرين و دلچسب داشتم اما اين شيريني با آغاز فصل زمستان طور ديگه اي شد .

همه چيز از يك روز برفي آغاز شد سوزش ناگهاني قلب و بعداز آن ترس از ناراحتي قلبي و استرس شديد ناشي ازاون. خدا انشاءا... مريضي نصيب كسي نكنه اما از اون تاريخ به مدت دو ماه پزشك و دارو خانه و دوا و درمان شد كار من  اول از همه چكاب قلب پيش متخصص ازنوار قلب گرفته تا  اكو كارديو گرافي و تست ورزش كه بحمدو... به تشخيص متخصصين مشكل از قلب نبود سپس رفتن نزد متخصص معده و گوارش و بعد خدا روز بد براي كسي نياره تجويز آندوسكپي و فرورفتن يك شلنگ به قطر شلنگ گاز به ارتفاع 70 سانت داخل حلقوم و شكم  كه به شكرانه خداوند مشكل ازمعده حقير هم نبود البته من حيث المجموع آقايون دكترها تشخيص دادند كه مشكل استرس و عصبي بودن به تبع شغل بنده است و بعد از اون سرازيز شدن انواع قرص ضد اضطراب و افسردگي و تنظيم ضربان قلب و كم كردن اسيد معده به شكم مبارك ، خدا نصيب گرگ بيابون نكنه اين مدت تا همين اواخر شده بودم يك موجود نيمه متحرك كه واقعا به سختي كارهامو انجام مي دادم اثر اين قرص ها چنان بي حس و گيج و منگم مي كرد كه وا... گاهي اوقات حوصله صحبت كردن هم نداشتم خدا خدا مي كردم زودتر كارم تموم بشه و برم خونه بخوابم واي تو اين مدت چي كشيدم فكرشو بكنين آخر سال حجم وحشتناك كار و تو اين حس و حال تموم كردن گزارشات درخواستي معاونت شهرستانها و اعلام بدهي ها و تماس با نمايندگان و رفع و رجوع كردن هزينه هاي دفاتر سرپرستي و شركت در جلسات مالي، ثبت و ظبط كارهاي روزمره و ... باور كنين چند بار تصميم گرفتم وبلاگم رو تعطيل كنم ولي به هر بدبختي بود ادامه اش دادم .  معاذا... چه كشيدم اين روزها .

از همه مهمتر تو اين مدت وخيم شدن وضعيت روحيه ام بود خدايا من چمه چرا اينطوري شدم هر قسمت  تو روزنامه يا توي خونه  ازم سوال ميكردن چرا مثل سابق سر زنده نيستم ؟ چرا لاغر شدم ؟ چرا خواب آلودم ؟ چرا صدام در نمي ياد ؟ خوب من چه جواب ميدادم جز اينكه روحيه ام ضعيف تر بشه و براي اينكه كسي نفهمه مشكلاتم رو تو خودم بريزم .تو اين مدت باور كنين تنها پشت و پناهم ذكر صلوات و يا د ائمه بود چون واقعا بهم آرامش مي داد و فكر مي كنم علت بهتر شدنم هم اين موضوع بود.خوب در هر صورت هرچه بود اين اوخرحالم بهتر شد و كم كم اين خاطرات ناگوار داره از ذهنم پاك ميشه .خيلي معذرت مي خوام در اين حال و هواي بهار و رقص مستانه طبيعت با ذكر اين خاطرات باعث تكدر خيال دوستان شدم ولي هدفم واقعا اين بود كه به دوستان بگم دنيا ارزش كدورت ها و حسادت ها و زد و بند هارو نداره آدم يك آه هست و يك دم كافي است يكي نقصان پيداكنه .

      بيچاره كسي است آدميزاد خاكي كه چو پف كني برد باد

از اين حال و هوا بيام بيرون فصل فصل بهاره و زنده شدن طبيعت ، آرزو مي كنم تمام دوستان سال خوبي رو همراه با سلامتي خودشون و خانواده محترمشون آغاز كنن سالي با فرصت هاي نو ، آرزوهاي نو و موقعيت هاي نو و همچنين آرزو مي كنم وضعيتم تو اين سال مشخص بشه .

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:27 توسط علی نصیری خجسته |

نمي دونم از بخت و اقبال بلنده يا از بدشانسيه چون هر موقع مرخصي ساعتي ميگرم تا يك كار خيلي مهم رو انجام بدم مي خورم به پست مسافر كش هاي زنانه تو پست هاي قبلي ویلاگم شبيه اين ماجرا رو البته از نوع راننده تاكسي تجربه كرده بودم ولي اين بار واقعا وضع فرق ميكرد اولا اين سري راننده خانم يك مسافر كش شخصي بود ثانيا رانند ه اي سي و چند ساله عصباني كه از نوع لهجش مي شد حدس زد شمال خراسانيه .

بنده طبق معمول جلو سوار شدم و چون راننده محترم از طبقه نسوان بود قاعدتا اسلام اجازه نمي داد كه دونفر آقا اين قسمت ماشين سوار بشن راننده محترم خيلي جنتلمن با دستكش هاي سفيد و حجاب خيلي مناسب البته از نوع مانتو با قيافه اي سفيد پوست منتظر بود كه مسافرهاي ماشينش تكميل بشه كه خدا رو شكر خيلي طول نكشيد چون ظرفيت تكميل شده بود. ابتداي حركت راننده با يك نگاه پيروزمندانه به تك تك مسافرها فهموند كه آماده حركت شيم خوب تا اينجاي كار بد نبود راننده حركت كرد و براي اينكه به همه ما ثابت كنه چقدر مهارت داره با يك دست هم دنده عوض مي كرد و هم فرمون ماشين رو كنترل و همه ما خوشحال كه الحمد و ... با يك راننده حرفه اي به مقصد مي رسيم .

من كه تو عوالم خودم بودم بصورت غير منتظره متوجه شدم راننده با يك نيم نگاهي به مسافرها شروع كرد به در آوردن دستكش هاش و با يك حالت بسيار عصباني و هيستريك موبايلشو از جيبش درآورد و شروع به گرفتن شماره كرد:

"مرتيكه فلان فلان شده تو فكر مي كني من چكاره هستم كه براي من پيغام مي زاري كه به خانم ... راننده خط بگين اگه مي خواي كارش راه بيفته بايستي منو ببينه پدر سوخته من با دو تا بچه با هزار زحمت گليم خودمو از آب مي كشم بيرون اون وقت توي آشغال فكر كردي من محتاج توصيه هاي توي الدنگ هستم من يك زن شوهر دارم نفهم ...." اينجا تلفن قطع شد

آقا ما رو ميگي .... انگاري كسي ضربه سنگيني به ملاجت زده باشه گيج و ماگيج نفهميدم چي شد كه با صداي زن راننده به خودم اودم :

 آقا بخدا من پنج ساله تو اين خط با آبرو دارم كار مي كنم با هزار بد بختي بنزين آزاد ميخرم تا سابقه ام رو تو اين خط از دست ندم حالا كه جا افتادم چند وقتيه يك رئيس خط عوضي اومده ... من مي دونم مي خواد منو اذيت كنه تا از اين خط برم ... آشغال فكر كرده با اين حرفاش هر انگي رو مي تونه به من بزنه .

دوباره شماره گرفت :

" قطع نكن ... قطع نكن عوضي به خداي احد و واحد يك بلائي به سرت بيارم كه مرغ هاي آسمون به حالت گريه كنن از توي مرد كمتر باشم اگه اين كارو نكنم ..."

اين دفعه موبايلش زنگ خورد :

رضا قطع كن من اعصابم خورده خودم زنگ مي زنم ... گفتم قطع كن ... نه مشكلي نيست خودت مي دوني كه من از پس هر مشكلي بر ميام قطع كن اومدم خونه برات همه چيزو تعريف مي كنم ...

من كه با قيافه اي متعجب به اين راننده جسور خيره شده بودم با صداي دونفر مسافر زن عقبي به خودم اومدم :

" احسنت اگه همه زنها مثل شما گليم خودشونو از آب بيرون بكشن ديگه كي جرات مي كنه بهشون نگاه چپ بكنه خوشم اومد  خدا بهت قوت بده ... آفرين دخترم "

خيلي دوست داشتم بفهمم بقه اش چي مي شه كه متاسفانه به مقصد رسيدم

"خانم ممنوم من اينجا پياده ميشم "

"آقا تو رو خدا ببخشيد من حرفهاي نامربوط زدم بفرمائيد قابلي نداره "

كل ماجرا همين بود بقيه اش رو مي ذارم به قضاوت خودتون

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:3 توسط علی نصیری خجسته |


نمي دونم چرا حس ناسيوناليستي مشهديم يكدفعه گل كرد !

ببخشيد اگه خوب متوجه نمي شيد



عادتاي زشت بده ، هر كسي هم عيبي دره

يا مفهمه همو عيبه ، يا تو كوكش نمره

او كه بي عيبه خدايه همه ايرم مدنم

صدتا عيب درم ، بره همه لغازم مخنم

بعضي ها كليكشاره ميون گوش مچرخنن

يا كه با سه چار تكون گوشاره بادكش مكنن

او يكي دماغشه جلو همه فين مكنه

مگي با صداش دره شيپوره تمرين مكنه

اي يكي با سيخ جارو دندونار پاك مكنه

مثلا دندوناشه ايساختي مسواك مكنه

بعضي انگوشته مو توپونن تا نصفه تو دماغ

نمدونم از چي مي گيرن توي او راسته سراغ

اگه اي عيباي زشته مو بخوام شرح بدم

دلتارهم مزنم بهتره كه هيچي نگم


 

يك شعر با لهجه مشهدي از استاد مير خديوي


 
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:33 توسط علی نصیری خجسته |

خيلي معذرت مي خوام شرح اين غرفه روبازگو مي كنم ولي خوب بالاخره اين هم براي خودش عالمي داره اينجا هم نوع بازديد كننده هاش كمتره و هم نوع كتابهاش گزيده تر،  غرفه زوجهاي جوانيه كه يا تصميم دارن بچه دار بشن و يا خدا بزودي بهشون يك بچه كاكل زري ميده از حرف هاشون و يا پرسيدن اسم كتاباشون خود فروشنده ها هم چيزي متوجه نمي شن چه برسه به اين حقير فضول ميدونيد نوعي پچ پچ ميون زوج ها رد و بدل ميشه كه فقط من از بين كلمات نامفهوم و رمزدار  اين زوجين جوان كه قراره نسل مسلمونها رو در ام القراي جهان اسلام زيادكنن اسم چند تا كتاب رو شنيدم اونم فقط به خاطر حضور يك زوج جوان و جسور كه فكر نمي كردن كار خلاف شرعي رو انجام دادن :

...آقا ببخشيد لطف كنيد اون كتاب نه ماه انتظار دكترنامدارمقدم روبديد.

... لطفا اون كتاب كناريش رو هم بديد ، چگونه فرزنداني سالم داشته باشيد ! ...دستت درد نكنه

راستي تا يادم نرفته بگم كه اين غرفه ميعاد گاه دخترهاي تازه ازدواج كرده اي هم هست كه اصلا آشپزي بلد نيستن ، مشكل نود درصد تازه عروسهايي كه به غذاهاي مامان جونشون عادت دارن و تا آشپزي يادبگيرن هم دست و بال خودشونو سوزوندن و هم شوهرهاي بدبختشونو از گشنگي كشتن :

...محمود اگه مي خواي به غيرازاملت غذاي ديگه اي درست كنم كتاب آشپزي شيوا خليل زاده رو برام بگير...

تو اين غرفه معطل شدن زياد جايز نيست چون احساس مي كني  همه به چشم يك دشمن بهت نگاه ميكنن پس راهمو ميكشم و وارد دنياي رنگارنك كودكان و نوجوانان مي شم .

مهمترين خصوصيت اين غرفه ديدن كودكاني بي آلايشه كه نقاشي و رنگ كتابها شديدا جذبشون مي كنه كتابهاي دنباله دار تن تن و ميلو و يا كتابهاي قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب و يا كتابهاي رويائي هايدي ، حنا دختري در مزعه ، بل و سباستين ، بچه هاي كوههاي آلپ و...عجيب طرفداري داره با خودم فكر مي كنم كودكان اين دوره زمونه نسبت به دوران ما كه اوج آرزوهامون كتابهاي قطع كوچك مثل گرگ شيميدان و يا روباه مكار و كتابهايي از اين دست بود خيلي پيشرفت عقلي پيدا كردن تازه اگه خيلي روشنفكربوديم  كيهان بچه ها گرم كننده كوچه هاي خلوت ذهنمون بود .

 در اين بين شور و شوق دختر و پسرهاي نوجوان كه سن و سالي بين 10 تا 15 سال دارن و شديدا عاشق هفت جلد كتابهاي هري پاتر رولينگ و يا سيزده قسمت اتفاقات ناگوار لموني اسنيكت و يا كتاب ماجراهاي خرگوشهاي فلوپسي بئاتريكس پاتر و اين آخري هوشياران سياره اوراك فريبا كلهرمنو به وجد مياره راستشو بخواين اين كتابها اونقدر جذاب هستند كه بزرگترها هم به خيل خوانندگان بي شمار اين كتابها پيوستن در اين سن و سال ذهن همراه با كتاب پرواز مي كنه در سرزمين روياها و چنان غرق در داستان مي شه كه ناگهان خودت قهرمان داستان مي شي و هم سرنوشت با داستان، من كه هنوز لذت مي برم از گشت و گذار در دنيان تخيلي و مارپيچ اين كتابها .

بازهم ميام پائين تراينجا ديگه وضع كاملا فرق مي كنه و شوخي بردا رهم نيست غرفه غرفه كتابهاي ديني است و محل رفت و آمد مومنين و متشرعين و يا گاه گداري صنف حوزوي هاي محترم ،مشتري دائمي اين غرفه ها دخترهاي محجبه ،پسرهاي مومن و سربزير ، رو حانيون وخانواده هاي متدين هستند مرد جواني كه با همسر پوشيه دارش در حال زير و رو كردن كتابهاي مذهبيه تا چمش به كتاب حليه المتقين علامه مجلسي مي افته گل از گلش مي شكفته و يا دختر جواني كه در بدر به دنبال دعاهاي صحيفه سجاديه امام زين العابدين(ع) مي گرده  و تا اونو پيدا مي كنه انگار آلامي بر درد هاشو پيدا كرده در اين بين حضور چند تا طلبه توجه منو به خودش جلب مي كنه جواناني با محاسن مشكي و براق و خيلي اتو كشيده كه فكر ميكنم طلبه هاي دوره سطح هستند چون نقل صحبت هاشون  سيوطي  وتحف القول ومنتهي الامال وغرر الحكمه است و چنان با انرژي به دنبال بحث و درس هستند كه فكرمي كنم عن قريب دوره سطح رو تموم كنن و دروس خارج و فقه رو شروع كنن .كمي پائين تر زوج ميانسالي كه احساس مي كنم فرهنگي هستند به دنبال كتابهاي گزيده تر هستن و گرنه چه كسي معراج السعاده ملا احمد نراقي و يا بحارالانوار مجلسي رو مي خونه البته در اين بين تعدادي دختر و پسر پر شر و شور هم بودند كه به دنبال كتابهاي تعبيرخواب ابن سيرين مي گشتند براي چي نمي دونم !  

بازهم ميام پائين تر ! اينجا چه خبره عجب قيافه هاي عجق وجقي ، اكثرا مزين به ريش و سبيل و موهاي بلندي هستند كه گاهي اوقات به روي شانه هاشون ريخته شده  و تعدادي هم موهاشونو دم اسبي از پشت بستن ، اينجا غرغه كتابهاي روشنفكري  است تو اين غرفه  بلندي مو و ريش يك نسبتي با شدت روشنفكري افراد داره اينجا روشنفكرها چند گروه هستند اول هنري ها كه اكثرا سينما و تئاتري هستند و البته داري موهاي بلند تر دوم سياسي ها كه اداي وابستگي به يكي از نحله هاي سياسي رو دارن و سوم فلسفي ها كه  ميلان كوندرا جلوشون باید بوق بزنه و گاه گداري يك رويه و نمایي از اولين تافلر به روي خودشون كشيدن و آخر برادران و خواهران محترم شاعر و شاعره كه تا دلت بخواد مثل ستاره هاي آسمون ميدرخشيدن .البته تايادم نرفته بگم كه تعدادي بچه مثبت مذهبي هم قاطيشون هست گرچه سنخيتي با اين جمع ندارن ولي لااقل به بهانه كتاب انقلاب تكاملي اسلام جلال الدين فارسي و يا نقد فلسفه ديالكتيك و يا جهان بيني اسلامي شهيد مطهري حاضر به هرگونه بحث و جدلي هستن.

گروه اول چنان غرق در اوهام فرماليستي و پوپوليستي سينماي غرب هستند كه از شيرمرغ تا جون آدمهاي سينمائي رو زير و رو ميكنن از سينماي نئوكلاسيك ايتاليا از ويسكونتي گرفته تا برناردو برتولوچي و يا از سينماي مولف فرانسه از تروفو گرفته تا ژان پير ملويل و يا سينماي معني گراي لهستان خصوصا آندره تاركوفسكي و يا ورنر هرتزوك سينماي آلمان چنان بحث و جدلشون با لامي گيره كه فكر ميكني الان كلاكت جلوت مي گيرن و فرياد مي زنن صدا ، دوربين ،اكشن ...

و يا تعداي كه فكر مي ميكنن شبيه براد پينت ، جورج كلوني و بعضي از همشيره هاي جوگير شده كه خودشونو با جوليا رابرتز و يا نيكو ل كيدمن مقايسه مي كنن چنان از جايزه نگرفتن اين هنرپيشه ها در مراسم اسكار امسال ناراحتن كه هرچه فحش دارن نثار دنيل دي لوئيس مي كنن ... مرتيكه ايرلندي زشت قيافش واقعا شبيه همون قصاب فيلم دارو دسته هاي نيويوركيه ... الدنگ ....

گروه دوم پر حرارت تر هستن اين گروه به دو دسته چپي و راستي تقسيم مي شن من فعلا چون بحث سياسيه وارد اين مقوله نمي شم  ببخشيد سري كه درد نمي كنه دستمال نمي بندن ...

گروه سوم گروه زيباي فلسفه است از فلسفه اجتماعي گرفته تا سياسي يك عده طرفدار هگل يك عده طرفدار انگلس ویک عده مشرب خوار مکتب نیچه خصوصا کتاب این چنین گفت زرتشت  تعداي بچه هاي وطني هم طرفدار ملا صدرا و حركت جوهري و حكمت متعاليه و يا حكمت خسرواني شيخ شهيد سهروردي والا من كه از بحث اين طبقه محترم چيزي زياد متوجه نشدم چون بحث از سفسطه و سوفسطائيان و دنياي سوفي سر منو به دوران انداخت اين گروه رو عطاشونو به لقاشون بخشيدم ما رو چي به فلسفه و منطق... والا ...!

گروه چهارم چون خودم علاقه به شعر و نثر و داستان دارم صد البت گروه محترمي هستند اينجا احساس تا حدود زيادي جاي عقل رو اشغال كرده تعدادي دختر و پسر احساساتي با گونه هاي بر افروخته آماده اند كه سريعا مشاعره رو شروع كنن اينجا كتابهاي اخوان ، فروغ ، سهراب ، مشيري، شفيعي كدكني ،مرحوم قيصر امين پور و غزاله عليزاده و ... نقل مجلسه روح شعر و مشاعره چنان موج مي زنه كه كافيه بگي برادران و خواهران محترم" ر " بدين در يك لحظه يكصد بيت شعر كه اولش با حرف " ر" شروع ميشه مثل پتك به سرت مي خوره راستي تا يادم نرفته بگم اين طبقه خيلي نازك خيال و باريك دل هستن چون اشكشون سر مشكشونه كافيه يك بيت شعر احساسي بخوني تا صداهاي بغض گرفته از هرسو شنيده بشه .

بازهم ميام پائين تر ولي... انگاري ديگه غرفه اي نيست ...

" بابا جان كتاب تموم شده از اينجا به بعد بازار سي دي فروشهاست كتاب مي خواي برو بالا تر "

پايان

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:58 توسط علی نصیری خجسته |

اينك قريب چهل روز از غروب غم فزاي شهادت شقايق ها مي گذرد؛ و اينك از صداي نحص شلاق خزان بر پيكر آلاله ها، اربعيني مي گذرد و اسارت، سيلي، غربت، فرياد و بيدارگري سهم حاملان پيغام قاصدكهاي عترت و عظمت شد.از آن روز تا امروز چهل روز در سوگ ابرمردي نشستيم كه حيات اسلام مديون رگ هاي پاره پاره اوست. قصه سر و نيزه، قصه لب هاي خونين و قرآن، قصه سيلي و صورت گلگون كودك غمگين و تمام حقيقت هايي كه هر سال از پرده چشمان ما مي گذرد را شنيده ايم. اربعيني با دختر كوچك حسين (ع) مهر را در آغوش گرفتيم، ناله زديم، درد دل ها گفتيم و شكوه ها روانه كرديم. اربعيني از عمق جان، فرياد يا حسين كشيديم، بر سينه زديم و خنده را حرام كرديم.
کربلا
؛ اين خارستان خشک و بي آب، درياي انسانيت و کمال است، اقيانوس بي کرانه اي است که در آن گوهر همه عظمت ها و خوبي ها به رنگ مظلوميت، يافتني است؛ اما غواص قهار مي طلبد. و هر کدام به فراخور حالمان از کربلا، محرم، عاشورا و اربعین، برداشتي داريم و بر اساس آن قضاوتي ....
در زيارت اربعين پيرامون فلسفه آن آمده است:
و بذل مهجته فيک ليستنقذ عبادک عن الجهاله و حيره الظلاله: حسين عليه السلام خون قلبش را به آستان الهي هديه داد تا بندگان را از ظلمت جهل و ناداني و حيرت گمراهي رهايي بخشد.

جابر بن عبدالله انصارى - از صحابه رسول خداصلى الله عليه و آله و سلم و نخستين زائر قبر حضرت ابى‏ عبدالله در اولين اربعين سيدالشهداء روايت كرده است; «كسى كه قومى را دوست دارد با آنها محشور مى ‏شود و كسى كه عمل قومى را دوست دارد با ايشان شريك مى ‏باشد».
دل هایمان بي تاب سالار شهيدان، و چشمانمان بر مظلومانه ترين شهادت تاريخ همواره درخشان و باراني باد. 

بيا عاشقي را رعايت كنيم
ز ياران عاشق حكايت كنيم
از آن ها كه خونين سفر كرده اند
سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشيواري عشقبازان فزود
عزاي كهنسال را عيد كرد
شب تيره را غرق خورشيد كرد
حكايت كنيم از تباري شگفت
كه كوبيد درهم، حصاري شگفت
از آن ها كه پيمانه «لا» زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
ببين خانقاه شهيدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون مي زنند
دف عشق با دست خون مي زنند
سر عارفان سرفشان ديدشان
كه از خون دل خرقه بخشيدشان
به رقصي كه بي پا و سر مي كنند
چنين نغمه عشق سر مي كنند:
«
هلا منكر جان و جانان ما
بزن زخم انكار بر جان ما
اگر دشنه آذين كني گرده مان
نبيني تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، اين مرهم عاشق است
كه بي زخم مردن غم عاشق است
بيار آتش كينه نمرود وار
خليليم! ما را به آتش سپار
كه پروانه برد با دو بال حريق»
در اين عرصه با يار بودن خوش است
به رسم شهيدان سرودن خوش است
بيا در خدا خويش را گم كنيم
به رسم شهيدان تكلم كنيم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشي است هان! اولين شرط عشق
بيا اولين شرط را تن دهيم
بيا تن به از خود گذشتن دهيم
ببين لاله هايي كه در باغ ماست
خموشند و فريادشان تا خداست
چو فرياد با حلق جان مي كشند
تن از خاك تا لامكان مي كشند
سزد عاشقان را در اين روزگار
سكوتي از اين گونه فريادوار
بيا با گل لاله بيعت كنيم
كه آلاله ها را حمايت كنيم
حمايت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است


شعر مثنوي عاشقان

 

مرحوم سيد حسن حسيني


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:21 توسط علی نصیری خجسته |


تقديم به كساني كه عاشقند اما جرات ندارند

دست عشق ازدامن دل دور باد !
مي توان آيا به دل دستور داد ؟

مي توان آيا به دريا حكم كرد !
كه دلت را يادي از ساحل مباد ؟

موج را آيا توان فرمود ايست !
باد را فرمود: بايد ايستاد ؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي بايست داد


شعر "دستور زبان عشق "
مرحوم قيصرامين پور


+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:8 توسط علی نصیری خجسته |